تبليغاتX
آه کجایی ای امید گریزپا؟؟؟


آه کجایی ای امید گریزپا؟؟؟

خدا رو دوست دارم.. اما خدایی که شاید هیچ کدوم نمی شناسید!



 

  

من دلم می خواهد

 

  خانه ای داشته باشم پر دوست   

 
کنج هر دیوارش


دوستهایم بنشینند آرام


گل بگو گل بشنو


هر کسی می خواهد


وارد خانه ی پر عشق و صفایم گردد


یک سبد بوی گل سرخ


به من هدیه کند


شرط وارد گشتن


شست و شوی دلهاست


شرط آن داشتن


یک دل بی رنگ و ریاست


بر درش برگ گلی می کوبم


روی آن با قلم سبز بهار


می نویسم ای یار


خانه ی ما اینجاست


تا که سهراب نپرسد دگر

خانه ی دوست کجاست؟









نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 17:3 توسط مهسا| |

 

 

از یکی از معلم های امسال شنیدم که کلمهء عشق از گیاه عَشَقه گرفته شده!

عَشَقه گیاهی خودرو است که رشد می کند و به دور نهال های جوان پیچیده و آنها را خشک می کند..

و عشق...

بعضی ها می گویند عشق بر گرفته از سه کلمهء علاقهء شدید قلبی است..

برخی معتقدند که عشق مانند لیمو شیرین٬ سر آغاز آن شیرین است و پس از مدتی به تلخی می گراید.

و عشق..

عده ای بر این باورند که عشق معنایی ندارد و توصیف ناپذیر است..

احساس آن امکان پذیر است و نه بیان آن.

اما من....

من میگم: "هر کس می تواند عشق را توصیف کند و هیچکس نمی تواند!!"

 عشق٬ توصیف ناپذیر است و عاشق توصیف ناپذیرتر..

...!!..!...!!!..!!!!...!..!..عاشق عشق باش و دوست داشتن را دوست بدار...!!..!...!!!..!!!!...!..!...

     A(10+10+10)retam

نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 22:38 توسط مهسا| |

 

عبور از جادی های دلتنگی  یعنی رسیدن به شهر انتظار

 

A(10+10+10)retam      

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت 23:46 توسط مهسا| |

 

دلم می خواد بنویسم٬ اما نمی دونم چی؟

دلم می خواد حرف بزنم٬ اما نمیدونم چی باید بگم؟

دلم می خواد گریه کنم٬ ولی نمی دونم چرا؟!

دلم می خواد بخندم٬ اما نمی دونم به چی؟

دلم می خواد دعا کنم٬ ولی نمی دونم برای کی؟ برای چی؟؟!

دلم می خواد برم.. نمی دونم کجا؟

دلم می خواد گوش کنم٬ اما به چی؟؟!

دلم می خواد فکر کنم.. اما به کی؟!!! به چی؟!

دلم نمی خواد از دستش بدم.. خب؟ کی رو؟؟؟ چی رو؟؟!

 

دوست دارم تنها باشم.. اما بدون کی؟

دوست دارم پر باشم ولی از چی؟

دوست دارم بمونم... اما کجا؟؟

 

چقدر سخته چیزی ندونی اما همه اش بخوای تظاهر به دونستن کنی...!

 

وای خدا... چرا من انقدر نادونم؟!!

آها..  دور از شوخی.. یه چیز می دونم..!!!!!

اونم اینکه>>

 

زندگی شمردن روز های گذشته نیست..

زندگی یعنی ساختن روزهایی که میگذرند و به گذشته می پیوندند..

و من دوست دارم تک تک لحظه هاشو از امید بسازم..

امید به آینده ای که زیاد دور نیست!

و عشق

عشق به خدایی که همین نزدیکی است..

و شادی..

که بدون آن زندگی معنا و مفهومی ندارد! ~شادی~

...

نه بابا.. مثل اینکه یه چیزایی می دونم  

 

خلاصه خدا جون... چه چیزی بدونم.. چه هیچی ندونم..!!!

تنها چیزی که می دونم اینه که یکی رو از ته ته دلم دوست دارم..

ولی کی رو؟؟؟؟؟؟؟؟

ایندفعه دیگه می دونم.

آره................ خدا جونم شک نکن که خودتی!!! (همون خدایی که گفتم نمی شناسید)

دوست دارم.. دوست دارم.... دوست دارم

...

به عقلم و حالم شک نکنیدآآآ...  

 

 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 13:0 توسط مهسا| |

 

 كاش بر ساحل رودي خاموش


عطر مرموز گياهي بودم


چو بر آنجا گذرت مي افتاد


بسراپاي تو لب مي سودم



اگر جائی کوچک در این دنیای بزرگ داشتم.. اینگونه نمیشد... 

اگر میان این همه قلب، فقط یکی از آنها برایم می تپید..

اگر از میان این همه نفس، نفس کسی به نفسم بند بود...

اگر در هجوم تاریکی ها فقط شعله ای کوچک همراهم بود..

اگر میان این همه هکر، فقط یک نفر اسم مرا در قلب کوچکش هک می کرد...

اینگونه نبود........

اگر..... اگر.......... اگر............... 


(88.06.11 - 00.43)


كاش از شاخه سرسبز حيات


گل اندوه مرا مي چيدي


كاش در شعر من اي مايه عمر


شعله راز مرا مي ديدي

 



(دوستان مطالب بالا هیچ ربطی به حال بنده ی نویسنده نداره)


شعر هم از فروغ فرخزاد.....

 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 13:24 توسط مهسا| |

 

هیچ چیز واقعا خراب نیست.

..حتی ساعتی که از کار افتاده است..

دو بار در روز زمان را درست نشان می دهد.


باران باش که در باریدنش

...... علف هرز و گل سرخ ...... 

از برایش یک معناست.

تجربه شانه ای است

که زندگی بعد از اینکه موهایت ریخت

به تو می دهد..


افسوس... هیچکس نبود.

من بودم و من و تنهایی

پر از خاطره.

آری با تو هستم...

با تویی که از کنارم گذشتی

و حتی یکبار هم نپرسیدی

.....چرا همیشه چشم هایم بارانیست.....

 

 

نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 23:6 توسط مهسا| |

 

می گن مهم نیست که قشنگ باشی.. قشنگ اینه که مهم باشی..

اما مگه میشه وقتی قشنگ نیستی مهم باشی؟؟

یه آدمِ مهم حتما قشنگه که مهمه٬ وگرنه هیچوقت مهم نمیشد...

اصلا تو دنیای ما آدما مهم بودن یعنی زیبایی٬ اگه قشنگ باشی مهمی.

و در این صورته که مهم بودنت قشنگ میشه...

اصلا قشنگ بودن مهمه... چطور انکارش می کنیم؟؟!

می گن قشنگ اینه که مهم باشیم.. خب باید قشنگ باشیم

که مهم بشیم و بعد بتونیم بگیم مهم هستیم و قشنگیش رو احساس کنیم..

پس قاعدتاً اگه قشنگ نباشیم مهم نیستم و در نتیجه نمی تونیم

به قشنگیه مهم بودنمون افتخار کنیم..........

پس باید قشنگ باشیم تا مهم ...................................

در هر صورت چه قشنگ باشیم٬ چه مهم

 و چه قشنگیمون مهم باشه و چه مهم بودنمون قشنگ٬

 باز هم می گن مهم نیست که قشنگ باشی..

قشنگ اینه که مهم باشی..

پس مهم باش تا قشنگ باشی.. این طوری قشنگی تو باعث مهم بودنت میشه...

 

و چه فلسفهء پیچیده ای دارد مهم بودن.....

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 21:47 توسط مهسا| |

 

وای خدا....

انقدر فکرم مشغول چیزای بیخود بود که تولدش یادم رفت....

خدایا.. یعنی می گی می بخشدم؟؟؟؟

آخه تولدش ۱۶ روز پیش بود.. آخه چرا یادم رفت؟؟؟

من کلی واسش برنامه ریزی کرده بودم....

آخه چرا باید مسائل بیخود و بی ارزش و جزئی باعث بشن که

 این روز مهم و یادم بره؟؟؟؟

چرا؟؟؟؟؟؟؟

-حالا نمی خوای بگی تولد کی بوده ۲ مرداد؟؟؟

چرا چرا... می گم... اما تعجب نکنبنآااااآآآآااآاآاآآاآ....

-باشه... بگو..... بدو... زودُ تندُ سریع.........

۲ مرداد... یعنی ۱۶ روز پیش تـولد...

تـــولد........

تـــــــولد وبــــــــلاگ بـــــــــود.........

اول از همه از خودش

 بعد از خودم

بعدش هم از خواننده های کمش معذرت می خوام...

نمی دونم چرا یادم رفت.... نباید اینجوری می شد.. اما شد....

در هر صورت شرمندتم وبلاگ جونممممممم.... تولدت مبارک

یعنی می بخشه؟؟؟؟؟

می بخشه... نمی بخشه.... می بخشه... نمی بخشه....  

 می بخشــــــــــه....

حالا تولد تولد تولـــــــدت مبارک......

آهااا... دست دست دست..... 

بچرخونش کمرو

خلاصه اینم از این... سال دیگه جبران می کنم...

بازم تولدت مبارک...

 

........ تولد یه سالگی ........

 

نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 13:26 توسط مهسا| |

 

 

بــــعد از هـر زمســـتان بهاریـــست

گر زمستان نباشد بهار هـم نـیست

 

 

 

نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 14:56 توسط مهسا| |

امروز آن فردایی است که دیروز نگرانش بودیم...

دیروزی که خود زمانی فردا بود.. و ما نگران..

و امروز نیز می گذرد... و ما باز هم نگران...

نگران فردا هایی که معلوم نیست چگونه می گذرند..

اما باز هم نامشان تغییر می کند و به آنها می گوییم دیروز...

روز ها چه سریع از هم پیشی میگیرند...

فردا از امروز و امروز از دیروز...

خدایا دیروز نگران بودیم و امروز پریشان... فردا پشیمان..

نه... نمی خواهم پشیمان باشم...

نمی خواهم امروز نگران پشیمانیِ فردا باشم...

می خواهم امروز هم بگذرد و من نگران فردا باشم...

فردایی بهتر...

بهتر از امروزها و دیروزها....

می خواهم از دیروز پشیمان باشم و

 امروز که بهتر از دیروز است

 به فکر ساختن فردایی باشم که به آن افتخار کنم...

 به آن و به دیروز های گذشته.. 

امروزم تقدیم فردا.....

نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 20:20 توسط مهسا| |


Design By : Night Skin